
اينجا آسمان ابريست، آنجا را نميدانم... اينجا شده
پائيز، آنجا را نميدانم... اينجا فقط رنگ است ، آنجا را نميدانم... اينجا دلي
تنگ است ، آنجا را نميدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك
دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و
دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.
هي با خود فکر مي کنم ، چگونه است که ما ، در اين سر
دنيا ، عرق مي ريزيم و وضع مان اين است و آنها ، در آن سر دنيا ، عرق مي خورند
و وضع شان آن است! ...
نمي دانم، مشکل در نوع عرق است يا در نوع ريختن و
خوردن.
دکتر شريعتي
شاد باشید و آزاد
|
+| نوشته شده توسط
محسن صائمی در یکشنبه 17 آبان1388
|